تبليغاتX
جنون عشق

نوشته های یک دختر 21 ساله

هرگز سیگار نكشیده ام

اما همیشه احساس می كنم


كسی در وجودم سیگار می كشد


آتش به آتش ؛ بی وقفه ...!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 11:26 PM نويسنده شهرزاد |

دلم واسه بچگیام تنگ شده

دلم واسه روزای بیخیالی تنگ شده

دلم واسه اون شاهزاده خانم تو قصه تنگ شده

دلم واسه سادگیام پاکی ها و بی غل و غش بودنام تنگ شده

Stop it

دیگه نمیخوام بزرگ شم میفهی ؟

 

+ تاريخ پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 6:23 PM نويسنده شهرزاد |

  هی من می خوام استرسمو به روی خودم نیارم، هی می خوام اعصابم بهم نریزه، هی می خوام آرامش خودمو حفظ کنم، هی هرکی به من می رسه می گه چرا دندونپزشکی در نیومدی؟چرا امسال در نیومدی؟چرا این همه کلاس رفتی؟چرا درس نمی خونی؟برو ببین فلانی چه رشته ای درومده مگه فرق تو با اون چیه  اشتباه می کنیا!! کنکور که به همین راحتیا نیس که، از الان باید بشینی روزی  18 ساعت بخونی!!فک کردی سوالا از کتابه؟ نه خیر، همــــــه اش خارج از کتابه خانوم خانوما!!من نمی دونم چه عادت گندی ِ که همه کنکورو یه غول می بینن و همه هم انتظار دارن من بشم نفر اول کنکور!!! واقعا بین اونی که رتبه یک کنکوره با اونی که رتبش هزاره چقد فرق ِ؟!

+ تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:19 AM نويسنده شهرزاد |

دلم می خواهد خودم را قایم کنم

گوشه ای

و بخوابم تا نا معلوم ترین ثانیه ها...

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 7:59 PM نويسنده شهرزاد

از اون بالاي بالا كه به پايين نگاه كني
فقط ميليون ها نقطه مي بيني
نقطه هاي سفيد
نقطه هاي سياه
نقطه هاي رنگي
نقطه هايي كه هركدومشون يه دنيا با اون يكي فرق داره
نقطه هايي كه اتفاقي سياه يا سفيد يا رنگي به وجود اومدن و همون جوري موندن
كمتر نقطه اي جرئت كرده اوني كه قرار بوده باشه رو تغيير بده
اين تو دنياي نقطه ها يه گناه بزرگه
من و تو
مي تونستيم رنگي نباشيم
مي تونستيم سفيد مطلق باشيم
يا شايدم سياه
هيچ اشكالي هم پيش نمي يومد، چون اين يه قانونه
يه سري قراره كه سفيد باشن ، يه سري سياه فرقي هم نمي كنه كي كدوم باشه
.فقط مهم اينه كه قانون اجرا بشه
از اون بالاي بالا، مي بيني كه فقط يه نقطه اي
يه نقطه ي گم ميون ميليون ها نقطه ي سردرگم
يه نقطه اي كه مي تونست نباشه
يا ايني كه هست نباشه
اما حالا كه قراره باشي هر كاري هم كني آخرش به اين مي رسي كه قرار بوده همون كارو بكني
چون اين يه قانونه
مهم اينه كه قانون اجرا بشه
+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:35 AM نويسنده شهرزاد |

من و تو هر دو درگیر یه حسیم
همین حس عزیزه با تو بودن
همین شوق تماشا کردن تو
همین دل ضربه های هر شب من
تو شکل ماه میمونی و مهتاب
که مشق شب تماشای تو میشه

به من که بی هوا نزدیک میشی
هوا شکل نفس های تو میشه
من اون گم کردتم که لحظه لحظه
تمام راه پشت رد پاشی
کسی از ما به هم نزدیک تر نیست

مگه می تونی از من دور باشی؟
دارم تو آیینه ها شکل تو میشم
شبیه تو که نزدیکی به دریا

تماشا کردنت دیوونگی نیست
تو رو حس می کنم هر لحظه اینجا
همین جایی که من دلشوره دارم
تو مثل حس نزدیک بهاری
دارم سر میدم از تو هر دقیقه

تو هم حس می کنم این حال و داری

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 7:14 PM نويسنده شهرزاد |

 


تو زنده ای...

نه زندگی نمی کنی

فقط زنده ای

نفس می کشی ...

باید تسلیم باشی

باید

باید تسلیم افکار و عقاید پوچ  آدمای کله پوکی باشی که باهاشون نفس می کشی..

 

 

باید فکراتو قایم کنی

احساسهاتو قایم کنی

حرفاتو تو دلت نگه داری

خفه شی

خفه

 

 

باید چیزی بپوشی چیزی بخوری چیزی بگی که باید!

باید جوری رفتار کنی جوری حرف بزنی که باید!

این وسط نظر خودت.سلیقه خودت. چی می شه؟..

گور باباش

این وسط شخصیت خودت چی

 


اینا این جا اسم اینو میذارن زندگی

زندگی خودت؟

این وسط بین اینهمه باید داره نفسای آخرو می کشه

+ تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2:24 PM نويسنده شهرزاد |



بیا
دستهایم را بگیر
همین حالا، 18 سال پیش ،من متولد شده ام
من ...
ثبت هیجان یک همآغوشی
نطفه ای زاییده ی یک هوس
!به همین سادگی

می خواهم امشب آنقدر بنوشم تا فراموش کنم
هستم

به سلامتی نطفه ای

که 18 سالگی اش را جشن می گیرد

شمع ها را روشن کن

ببین
دیگر اشک نمی ریزم
شمع ها اشک می ریزند
...برای من

هجده سالگی

منم..
آرام

بی آرزو
بی رویا
با نگاهم که سرد...خالی..تو را می نگرد
با غرور کهنه ام

در آغوشم بگیر

هجده سال جنگیده ام
خسته ام
جرعه آبی می خواهم
تا بغض کهنه ام را فرو ببرم
رخت رویاهایم را بتکان
پر شده از گرد و غبار...

مرا در آغوش بگیر

می ترسم
از بزرگ شدن
از تکرار شدن
از روزهای تلخ و تلخ تر!!!
+ تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:20 PM نويسنده شهرزاد |

دیر شده است

 

برای رقص با شعله های خاطرات سرنوشت دیر شده است

 

هرچه نزدیک تر می شوم

 

تاریک تر است

 

احساس سرما می کنم

 

شعله های خاکستری سرنوشت

 

گرم نمی کند

 

روشن نمی سازد

 

نمی سوزاند

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 4:3 PM نويسنده شهرزاد |

 

میون یه دشت لخت
زير خورشید کوير
مونده یک مرداب پیر
توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا
داغ خورشید به تنم
زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز
می خواستم دريا بشم
می خواستم بزرگترين
دريای دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم
زير آسمون پیر
اما از بخت سیاه
راهم افتاد به کوير
چشم من
چشم من به اونجا بود
پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشتسر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم
خاک منو زندونی کرد
آسمونم نباريد
اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم به خاک
یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها
زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن
زندگیم شده همینبا چشام مردنمو
دارم اینجا میبینم
سر نوشتم همینهمن اسیر زمینم


هیچی باقی نیست ازم
قطره های آخره
خاك تشنه همینم
داره همراش میبره
خشک میشم تموم میشم
فردا که خورشید میاد
شن جامو پر میکنه
که میاره دست باد

+ تاريخ دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:17 PM نويسنده شهرزاد |